تبليغاتX
راه انتظار - خيلي آسان نيست!

هر وقت اسم جنگ و جبهه مي‌آيد، دلش پر مي‌كشد براي شهادت، حالا اصلا نمي‌دونه شهادت چي هست، كي هست، خوردنيه، پوشيدنيه، چيه. فقط يك چيزهايي اين‌ور اون‌ور شنيده: «شهادت لقاي معبود، شهادت نقطه‌ي اوج مردان خدا...» ولي يك بار هم فكر نمي‌كنه كه آخه اولا مردخدا شدن خيلي سخته و سخت‌تر از آن، نقطه‌ي اوج مردخدا بودنه. فكر نمي‌كنه كه آخر لقاي معبود كه از آن دم مي‌زنه، مقدمات  و مؤخراتي مي‌خواد. فكر نمي‌كنه كه، «شهادت» به ازاي هر حرفش كلي كلاس و مدرسه مي‌خواد. قصه‌ي حسين فهميده را شنيده و كلي ذوق كرده، ولي به عمق ماجرا دقت نكرده كه آخر يك بچه‌ي سيزده ساله، تو بيابان نارنجك به خودش ببنده بره زير تانك، اصلا چيزي نيست كه بخواهي سرسري بهش نگاه كني. يكي نيست بهش بگه اصلا تو تا حالا تانك ديدي كه ببيني چه ابهتي داره، چه برسه به اين‌كه مطمئن باشي، اين تانك مهمات هم داره و چه برسه به اين‌كه سر تانك، دقيقا روبه‌روي صورت تو باشه.

اگه بهش بگي تو جبهه بعضي غواص‌ها بودند كه وقتي موقع عمليات، ديده مي‌شدند، مي‌رفتند ته آب و پاهاشان را با جلبك مي‌بستند ته دريا تا يك موقع عمليات لو نره و خودشون...

يا وقتي قصه‌ي كساني را بگي كه با هم دعوا مي‌كردند كه كدومشان روي ميدان مين بپرن و راه رو بازكنن و خودشون...

يا اگر سرگذشت مردي را بگي كه تو عمليات، وقتي يك متر سيم براي انتقال برق كم مي‌آد،

خودش را جاي سيم مي‌ذاره و جريان را وصل مي‌كنه، و خودش...

ديگه ذوق نمي‌كنه، بلكه اشك از چشمهاش جاري مي‌شه. اگر ازش بپرسي چرا؟ هيچ جوابي بهت نمي‌ده. فقط گريه مي‌كنه، از عظمت اونا فقط گريه مي‌كنه.

اون حالا فهميده، اين شهادت كه قبلا اين‌قدر دوستش داشته، يك سرگرمي ساده نيست، بلكه يك كوه استقامت و يك دريا شجاعت مي‌خواهد. اون فهميده كه اون‌هايي كه شهيد شدن اسوه‌ي شهامت بودند. حالا ديگه متوجه شده كه متن‌هاي حماسي جبهه، شاه‌نامه نيست كه نه رستمي بوده و نه سهرابي. بلكه پشت هر جلد اين متون، اقيانوسي از ايمان و مردانگي حقيقي خوابيده و اون حالا ديگه فهميده به جبهه و جنگ رفتن و شهيد شدن يعني ...

يا علي

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 18:47  توسط راه انتظار  |